به دریا شدم
…
دریا نجس شد
ای خدا… چرا کورم نمی کنی؟
دلیل اش رو خودت خوب می دونی…یادت باشه به من نمی تونی دروغ بگی ،نقش بازی کنی…پس ادای چیزی رو نیار و گم شو برو زندگی ات رو بکن ،من که می دونم تو چه کثافتی هستی
Posted in نوشته های خودم | Leave a Comment »
از خودم آشغالی ساخته ام ، کثافتی که برای زنده بودن به هر راه حل مسخره ای تسلیم می شه ، بعضی وقتها …
چنان خودم رو احمق می بینم که گیج می شم دست و پام رو گم می کنم و
…
Posted in نوشته های خودم | 2 Comments »
ميآمدند
در شعرهايم ميگشتند
دنبال كلاه و كراواتشان
اما يك نفر آمد
دنبال يك تار موي من
تمام شعرهايم را زير و رو كرد
……سارا محمدی
Posted in Poem | 2 Comments »
گاهی انقدر دلم برایت تنگ میشود که احساس خفگی میکنمدوست دارم سر خدا فریاد بزنم و به او بگویم که ایا تمام سهم من از دنیا دلتنگیست؟
گاهی آرزو میکنم که برای همیشه مال من شوی
گاهی آرزو میکنم مال من شوی
حتی اگر برای مدت کوتاهی
گاهی آرزو میکنم که تمام عمرم را بر سر یکسال زندگی با تو معامله کنم
گاهی آرزو میکنم که چون روحی سبکبال همیشه در کنارت باشم
ببینمت
بشنومت
ببویمت
…
کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت….
Posted in از وبلاگ دیگران | Leave a Comment »